ن والقلم و مايسطرون
اینجا برای من یک اتفاق زیبا بود... و پر از ریتم های ظریف عاشقانه...
پر از یاد تو و پر از حضور تو...
چه بسیار بارها که نوشتم "تو" و خواندند "تو" ...
حتی یک بار هم مکتوب من " خدا " مفهموم نشد ...
پ.ن.1: می روم تا که بخشکد ریشه ی محتمل این ابتذال ... و هنوز تو آنقدر غنی هستی که من نا بلد نو پا گم شوم در هیاهوی این بی چیزی شعرهای ناتمام...
پ.ن.2: قریحه ام را از دست دادم و تمام...
سلام ای مهربان تر از برگ و ای لطیف تر از گل!امیدوارم خفه نجوای دلم را بشنوی، امیدوارم از آن دورها شوریدگی ام را نظاره گر باشی.
ای کاش باری، هرچند کوتاه در طاق نگاهت و در پرنیان ابر خیالت جای گیرم.
ای بهترین و خواستنی ترین عشق برای زندگی کوتاه و بی بارم، با وجود توست که معنا می گیرد همین عبث روزگار من.
ای صمیمی ترین حس و ای همیشگی باور عشق !
دوستت دارم و بدان که همیشه از اینجا تا به بلندای دوری فاصله ها برای حس دوباره ی دستانت دلتنگم...!
پ.ن1: تقدیم به او... همان که از عروج پر سکوتش هفت سال گذشت...!
پ.ن.2: این ترکیب بندی رنگ ها هدف خاصی را دنبال می کند...!
پ.ن.۳: قرار بود این مطلب برای ۱۳ خرداد بروز بشه اما متاسفانه مشکلات امانش نداد...

به امید دیدار/ می دهم این خط را پایان
خدانگهدار./
اپیزود اول:
نقش تو می زند
این رنگ خیالم
یاد تو ، ره می زند
بر قلب و جانم
پویا می شود
جان کلام
از نام تو
رنگ و بوی یاس
می گیرد فضا
تا زمانی که
حضورت سایه افکن می شود
با وجود توست
که می خندد بهار ...!
بی تو
یکباره جهان محو می شود
این همه تاب و تپش
قطع می شود
بی تو
رنگ عاشقی گم می شود
جان سَروین است
که بی جان می شود!
اپیزود دوم :
انتظار نامه به پایان نرسید
که خیالم ز خیال تو گسست
چه عبث گذشت روزهای بی تو
چه عبث!
و صد افسوس به من و
رنجیده خاطر بند زده ام...
....
پ.ن.1: ما را از جنس شما نبود هرگز / اشتباهی کودکانه بود که گذشت!
پ.ن.2: تو که رفتی پویایی جان و کلام هم که رفت...؛ دیگر توانی نماند که ز غیر تو بنگارم... تو نگار من بودی جانا.حال نمی دانم که نگار کدامین نگار خویشتنی... – دیگر هیچ ندارم که بنگارم از تو این انتظار نامه های تکراری-
پ.ن.3: ... و به همین راحتی یک سال گذشت...!
سکوت پر صداترین چیزی است که خلق شد...
از هیچ فریادی نمی ترسم اما سکوت پر از وهم است... فریاد خاموش خواهد شد ؛ سکوت اما...!
سکوت آبستن حوادث است...
سکوت حادثه ای است خاموش ؛ مثل گرگی در لباس میش...
سکوت مثل خنجری است از پشت...
و گاهی سکوت خودِ نیرنگ و مکر است... یک فند تمام عیار!
از هیچ فریادی نمی هراسم
اما
سکوت پر از وهم است...!
اپیزود دوم:
... و سکوت
رنگ بهانه ای بود
برای بی جوابی ها ؛
بی قراری ها ؛
برای آن لحظه هایی
که تپش
موج دلت بود
و برای آن وقتی
که لب به سخن گشودن
ماحصلش
جز برملا شدن
راز دلت
هیچ نداشت!
آری که سکوت
بین من و تو - فقط-
جز رنگ بهانه ها
هیچ نبود !
پ.ن. : بدون شرح!
به امید دیدار/ می دهم این خط را پایان
خدانگهدار./
اي فصل عاشقانه
آغازگر ترانه
حلول شور و مستي
كران كران بهانه
بر جامه ات زدي گل
هر رنگ و هر ترانه
غزل، غزل ترنم
شكوفه هايي بر خم
نسيم و خوش خرامي
جوي و روان گذاري
شوق و حيات و عشق است
هر جا كه پا گذاري
رنگ بهشت و فر است
هر لحظه ي بهاري

پ.ن.1: سال نوي همتون كلي مبارك و اينا! از اين جمله ي 100 سال به اين سال ها و اينا خوشم نمياد ولي كلا اينكه ان شالله سال پر بركت و خوبي رو پيش رو داشته باشيد!
پ.ن2: ندارم!!!!!
به اميد ديدار/مي دهم اين خط را پايان
خدانگهدار./
ن والقلم و مايسطرون
آرند كه واعظي سخنور
بر مجلس وعظ، سايه گستر
از دفتر عشق نكته مي راند
و افسانه ي عاشقي همي خواند
خر گمشده اي بر او گذر كرد
وز گمشده ی خودش خبر کرد
زد بانگ که کیست حاضر امروز
کز عشق نبرده خاطر افروز
نی محنت عشق دیده هرگز
نی جور بتان کشیده هرگز
برخاست ز جای ساده مردی
هرگز ز دلش نزاده دردی
کان کس منم ای ستوده ی دهر
کز عشق نبوده هرگزم بهر
خر گمشده را بخواند کای یار
اینک خر تو بیار افسار
پ.ن.۲:خیلی خوشحالم که امروز از امتحان نفس سربلند بیرون اومدم...!!!!
به اميد ديدار/مي دهم اين خط را پايان
خدانگهدار./
ن والقلم و مايسطرون

لعنت بر اين اسفند
بر اين ناتمام ماه
سرد و يخي
لعنت بر اين اسفند
بر اين ماه ولادت.
لعنت به من و تو اسفند
كه منم زاده ي تو
و تويي ملجأ من.
روزگاراني عاشقانه
فرياد كشان
پر ز غرور نوجواني
هزاران بار مي خواندمت
و مي گفتم تويي شاه ماه
ومن روزي ملكه ي قصر يخي ات خواهم شد
و تو سرد و بي رحم
بر من و خاطر من
خط بطلاني كشيدي
و پر از صولت خشم
همه فرياد شدي
"نــــــه"!
و از آن نوبت بود
كه از اين طالع نحس
و از اين حوت دوبر
بگسستم گره كور خيال!
پ.ن.1: شايد هيچكس مثل من توي روز تولدش اين جوري ننويسه. خب چون همه ميگن بايد توي اين روز شاد بود اگرچه من توي اين شعر رد پاي غم نمي بينم ولي دليلي هم براي ناراحت نبودن توي اين روز نيست!!!
پرم از فكر مدام اين جوزا و اين ثور ( ماه خرداد و ارديبهشت!)
پر ز عشقند اين دو طالع
عاشقي در اين دوماهم آرزوست!!!!
پ.ن.2: اين چند وقته اتفاقات غريبي افتاد. خيلي از دوستام چه توي پيغام خصوصي چه عمومي خبر دادن كه دارن بلاگ هاشونو حذف مي كنم. وقتي اين جور چيزا رو مي بينم ديگه دليلي واسه موندن نمي بينم. شايد همين روزا هم من يه همچين پيغامي واستون گذاشتم. دلم واسه همتون تنگ ميشه اما احساس مس كنم ديگه بودن منم اينجا فايده اي نداره. حياط خلوت پر شده از ركود !!!
پ.ن.3: خودم هنوز فلسفه ي نوشتن اين پي نوشت ها رو توي هر پست نفهميدم!!!
این هم هدیه ی من به شما توی روز تولدم :
شايد به اميد ديدار
خدانگهدار./
سلام!
توي اين مدت چند بار بلاگفا رو باز كردم كه يه مطلب جديد پست كنم اما هر بار بدون نوشتن مي بستمش!
اين چندوقته خيلي بي حوصله شده ام و ديگه اون زهراي دقيق و پر شر و شور نيستم! خواستم اين بارهم، اين بار سنگيني كه توي دلم نشسته رو با شعر و اين جور چيزا بيان كنم اما خب به علت نداشتن حوصله و بار زياد غم خواستم تكلفو بذارم كنار و خيلي راحت حرف بزنم!
اين بار با هميشه خيلي فرق داره! هميشه آدما از ظلمي كه در حقشون ميشه دلگير و عصبي ميشن اما من از اين نرمي و لطافت و خوش خرامي اين قضيه دلگيرم!
گاهي اوقات تا حد جنون ميرم و دوست دارم با همه ي وجود سر خودم داد بزنم! همش خودمو توي خيلي چيزا مقصر مي دونم! يادمه توي كتاب "زنان خوب به آسمان مي روند، زنان بد به همه جا" خونده بودم دختراي سر به زير(!!!!!!!!!) عادت دارن توي هر قضيه اي بگن خودشون مقصرن!
از نوشتن اين كلمات هيچ قصدي ندارم جز دلگرمي واسه ي حس و حال داغونم! خيلي هاتون كه الآن داريد اين كلماتو مي خونيد تعجب كرديد چون مي دونيد كه اصلاً عادت به درد و دل ندارم اما گاهي شرايط آن چنان پيش مي رود كه ترك عادت ها به توجيه رفتاري تبديل مي شوند!!! (قال زهرا بوداااااااا)
اين حرفا رو اينجا زدم چون اينجا تنها جايي بود كه مي تونستم به دوستام بگم توي چه وضعيتي هستم! اونم واسه اينكه بعداً گله گذاري پيش نياد.
يك خواهش اونم اينكه هيچ كس كامنتي نذاره به اين مضمون كه "چي شده؟!" چون واقعاً اعصابم به هم ريخته است!!!! يك خواهش ديگه اينكه لطفاً خيال بد نكنيد! حال و روز اين چند روزه نشونه ي بلوغ فكريه! همين ولاغير./
به اميد ديدار/مي دهم اين خط را پايان
خدانگهدار./
ن والقلم و مايسطرون
زندگي ام كوتاه
پر است از لذت تن
پر ز راه هاي نرفته
صفحه هاي نيم نوشته
مملو از خستگي
و جاماندگي
كوله باري زخمي
كه فقط
بار گناهش دادم
.
.
.
چه ملال آور شد
آنچه بايد
نيك مي زيسته ام...
اين روزا همه بهم ميگن كه چقدر عوض شدی- در گوشي: چقدر بزرگ شدي!!!!!!!!!!! – بدترين حرفيه كه اين چند وقته شنيدم. قضيه ي خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو! هركي متوجه نشد كامنت بذاره توضيح مي دم!
پ.ن.2: يلداي كوتاه و عيد قربان مبارك!
خدانگهدار./
انا لله و انا اليه راجعون
وقتي تو نيستي
نه هست ها ي ما چونان كه بايدند
نه بايدها
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمريست لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي كنم
باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هرچه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست.
اما كسي چه مي داند
شايد اين روز نيز روز مبادا باشد
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونان كه بايدند
نه بايدها
هر روز بي تو روز مباداست
آينه ها در چشم ما چه جاذبه اي دارند؟
آينه ها كه دعوت ديدارند
ديدارهاي كوتاه
از پشت حرف، ديوار
ديوارهاي صاف
ديوارهاي شيشه اي شفاف
ديوارهاي تو
ديوارهاي من
ديوارهاي فاصله بسيارند.
آه! ديوارهاي تو همه آينه اند
آينه هاي من همه ديوارند.
پ.ن.: تقديم به روح پاك تو؛ تويي كه هنوز رفتنت را باور ندارم!
بوي خزان كه پيچيد
تو هم خزان ما شدي
آن برگ سپيدار كه افتاد
اول قصه بود هنوز كه تو خاتمش شدي!


