تبليغاتX
حیاط خلوت

سلام!

همین جوری دلم خواست که بنویسم. همین جوریه همین جوری هم که نه ! یه جورای پیچیده ! ای بابا مهم نیست چی شد که دارم می نویسم مهم اینه که دارم می نویسم ! از این جهت مهمه که تا حالا هیچ وقت حرف های دلمو اینجوری نگفتم. الآن هم دارم که می نویسم دست دست میکنم که بگم یا نه !

قبل از هرچیز توی پرانتز بگم که( الآن که دارم می نویسم همش چهار روز از آپ قبلیم گذشته ولی یادش بخیر توی زیبای خفته این جوریا نبود ماهی یه بار آپش می کردم هرکیم می گفت چرا این جوری هستی می گفتم ادبی نویسا کلاس میذارن. آخــــــــــــــــی! یادش بخیر یه روزایی ادبی نویس بودم! )

آره خلاصه! کلی سرتونو درد آوردم ولی حرفمو نزدم(نتیجه اش اینه که میگن چقدر آب زیرکاهی دختر... اِ واقــــــــــــــعاً! این طوریه؟!)

به یه عزیزی قول دادم اینجا از غمو این حرفا چیزی نگم. ولی بعضی موقع ها نمیشه. منو ببخش خانمی!... ( تا این جاها حرفمو داشته باشید )

اینو گفتم که بدونید خیلی دیگه... آره! مثلاً دپسرده امو اینا... ببخشیدا نمی گم چرا ناراحتم فقط می گم که هستم ... می دونید هیچ وقت تا حالای حرفای اصلی دلمو به هیچکس نگفتم... تا اینجا هم که اومدم جلو سنت شکنی کردم کلی !!! ( بیخود نیست میگن آب زیرکاهی دیگه !!! )

بله! اگه حرفی زدم فقط به صرف این بود که دوستایی دارم اینجا که کلمه کلمه ی حرفاشون بهم آرامش میده !!!

پ.ن.1: دختر خانم های گلی که گفتم برام آرامشید! فقط برای شما نوشتمش ... با حرف های خوبتون آرومم کنید که خیلی پریشونم...

پ.ن.2: توی این پستم اصلاً نگفتم (فکر کـــــــــــن)اینو گفتم چون هم شما دلتون تنگ نشه(!) ( می دونم دلتون واسه این جوری حرف زدنم تنگ میشه!!!!!!!!) هم این که دل خودم خنک بشه!

 

 به امید دیدار / می دهم این خط را پایان 

خدانگهدار./

 

+  بیست و هفتم خرداد 1386   راوي "بهانه"  | 


 

 باب اول: شنبه شب / ساعت 11:39 شب /    19 / 3 / 86    /  مَثلنامه ی رودکی و امیر سامانی !

دوباره به سراغ آن صفحه ی قدیمی رفته بودم. وای فکـــــر کن مُردم . دیگه از گریه چشمام باز نمی شد . یه دفعه بعد از این همه مدت فکر کردم چقدر دلم می خواست که الآن اینجا بودی. مثه همیشه... مثه اون موقع ها که همیشه من و تو اونقدر صمیمی خلوت می کردیم . یادته آخرین بار لب ساحل توی اون غروب قشنگ کشتی یونانی چقدر برام از حکمت خدا گفتی... یادته آخرین روز و که تو داشتی با لبخندت بدرقه ام می کردی که بیام کرج؟... حالا معنی اون همه اصرارو می فهمم که هی گفتی برو کرج... حالا می فهمم...

ببخشید معذورم از ذکر نام... ولی خیلی ها می دونن مخاطبم کیه ! دقت کنید می فهمید...

 

باب دوم:  یکشنبه شب  / ساعت 8:37 شب  /   20 / 3 / 86    /  قصار نامه های تکراری !

*عشق تو وصف ناپذیر است ؛ عاشقت خواهم ماند...

* بوی سرو می دهد این چمن زار با حضور سرافرازت...

پ.ن.: این برایم حس غرور است که همه می گویند خداوند چهره ام را از روی چهره ی تو نقاشی کرده است...

 

باب آخر : در وقتی از بی وقتی ها / در سی و سومین روز از ماه ( ترجیحاً شهریور) / بی عنوان

ما را به بهانه ی گندم و شاید یک سیب  از بهشت راندند . آری ! ما راندند تا معنی خیلی چیز ها را بفهمیم . آری ! زیرا  می گویند انسان در سختی ها ساخته می شود!!!

نمی خواهم این حکایت نامه را ادامه دهم . نمی خواهم به این گزافه گویی ها ادامه دهم... می خواهم با خیالت آرام گیرم ... (نمی دونم چرا این چند وقته اینقدر بی قرارتم.......)

 

پ.ن.1: نشینید پیش خودتون خیال باطل بکنید . این تیکه ها به من نمیاد!( واقعاً ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!) اصولاً عادت به ابراز  احساسات به هیچ احدی رو ندارم ( جدی؟؟؟!!!!) حالا از فردا پا نشید صف ببندید ظرف به دست که.... گفته باشم خلاصه .... ( زهی خیال باطل!)

پ.ن.2 : شکر خدا ! بحمدلله امتحانا هم پـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر !!!

به امید دیدار /  می دهم این خط را پایان ( بابا جمله ادبی!!!)

خدانگهدار./

+  بیست و سوم خرداد 1386   راوي "بهانه"  | 


سلام!

یادمه قدیما (!) (مقصود تا دو سال پیش که هنوز این طرح مزخرف شرط معدل و از این حرفا مطرح نبود...) روی همه ی بوردای مدرسه یه عبارت کلیشه ای و بسی خسته کننده و تا حدی هم غیر قابل قبول( واسه ما بچه درس خونا!!!!) بود به این مضمون : (( هدف از درس خواندن بیست گرفتن نیست!)) البته همون جور که گفتم خود من از اونجایی که خیلی درس خون بودم( می تونید تا حدی اعتماد به نفس زیاد چاشنی کار کنید) این حرفو هیچ وقت گوش ندادم . باور کنید از این جمله منزجر بودم.

آخه چه جوری می شه که از اول ابتدایی به بچه(!) یاد بدی که هدف از درس خوندنت بیست گرفتنه بعد اول دبیرستان بخوای بهش بفهمونی که نه تو باید فقط درسو بفهمی بیستو اینا کشکه؟

داخل پرانتز بگم که(یادمه اون موقع که نتیجه ی امتحان های جهش تحصیلیم اومد هیچ کس (به غیر از مادرم و به خصوص پدرم که معلم های عزیزم بودند) نپرسید که حالا واقعاً درستو فهمیدی یا نه؟ همه دنبال این بودن که همه ی نمره هام بیسته یا نه؟)

بی خیال این حرفا که بشیم بازهم از اون قدیما یادمه که کافی بود نمره ی بیستت یهویی بشه هجده اون وقت نگاه های پرسش گر معلمت دیدنی بود . ( چون من خیلی درسم خوب بود(!) به کرات شاهد این صحنه ها بودم!!!)

خلاصه! روزگار ما به جاهای باریکی کشید . شدیم موش آزمایشگاهی یه عده . حالا نمی دونم هدفشون از این کار چی بود؟ شاید می خواستن یه کاری بکنن که فقط بخندن یک کم دور هم باشن شاید مثلاً!!!

القصه! کار به جایی رسید که توی کنکور معدلت خیلی مهم شد. البته من از اون قدیما یادمه که شاگرد اول های کنکوری داشتیم که معدلشون ده و نیم بود .( یقیناً که اونا کودن بودن!) از شرط معدل به جایی رسیدی که خواستن توی امتحان های نهایی حسابی بهت لطف کنن! آخی! به خدا ما از لطف اشباعیم! بی خیال ما بشید لطفاً.

از این قضیه دلم خونه که می گم گرچه صداش همه جا پیچیده ولی منم باز می گم :

نتیجه ی این شرط معدل امتحان فیزیکی می شه که با صفحه ی اولش گولت می زنن که امتحان آخرشه. امتحان از این ساده تر نداریم اصلاً تو دنیا.اما امان از آن لحظه ای که به صفحه ی دوم می رسی آن وقت است که همچون آفتاب پرست اندر جعبه مداد رنگی هـنــگ می کنی. نه خدایی فکر کــــــن ! خیلی سخته که کلی درس بخونی ولی از سر جلسه با گوش های آویزون برگردی!

خلاصه! من که تصمیم خودمو گرفتم. تصمیم گرفتم که یه جایی برم که اصلاً انسانی های محترم که همشون قابل احترامند و خیلی دوست داشتنی فلسفه منطق و عربی و ادبیات تخصصی رو تو سر تجربی و ریاضی نکوبند؛ ریاضی ها ( که به شدت رو نِرون و خدایا تو خودت بهتر می دانی...) ایقدر این حسابان و دیفرانسیل رو تو سر این تجربی ها نکوبند؛ و این تجربی ها هم اینقدر زمین(وایـی!) و زیستو علم نکنن و با ریاضی ها نجنگند.

می خوام برم کودک یاری بخونم!!!

 

پ.ن. : تجربی ها که اساساً گلند و هیچ مشکلی ندارند. اون بالا هم وقایع مشاهده شده توسط قلیلی رو توضیح دادم . والا خود من به شخصه به عنوان یک تجربی اصلاً نمی پذیرم. چون ماها اوصولاً سختی رشته مونو درک کردیم کاری هم به هیچ کس نداریم!( به جز اندکی که حقشونه!)

پ.ن.1: اصلاً و ابداً قصد توهین به هیچ رشته ای رو نداشتم خصوصاً انسانی های گل. چون روی صحبتم با اونای دیگه است (اونای دیگه که همیشه می جنگیم باهاشون!!!!!!!!!)

 

خدانگهدار یه امید روزی که از خواب بیدار شی و بفهمی که همه ی این شلوغی بازار به اندازه ی یک شنبه بازار بوده!

 

+  پانزدهم خرداد 1386   راوي "بهانه"  | 


سلام !

خوبید که؟؟؟ باور کنید من خودمم، فقط یه طور دیگه و با یه فرق دیگه اینکه من سروین نیستم ؛همون زهرای همیشگی ام ،همون که دلم می خواد باشم . به دور از هر تکلف و بهانه . نه، فکر کــــــــــــن! خودمم باورم نمیشه این صفحه مال من باشه . آخه هیچ وقت حرفای دلمو اینجوری نگفته بودم ولی حالا... فکر کــــن بعضی چیزا تو زندگیت باهات چی کارا که نمی کنه (؟!).

 جداً نمی دونم چرا دلم خواست شروع کنم به روزمره نویسی؟ شاید واسه فرار از همه چیزایی که داره آزارم میده و شاید واقعاً این کار رو دوست دارم و شاید... و واسه هزاران شاید دیگه . خلاصه دلیلش هر چی که بود فقط خواستم بنویسم و به رسم کهنه ام حرفامو در قالب جملاتی مکتوب بیان کنم. ( فکر کنم زیادی زدم تو خط ادبی خب چی کار کنم این عادتی معهوده (!) که هیچ وقت ازم جدا نمیشه... فکر کن عادت معهود ! وای چقدر این زهرا کلاس میذاره نه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!)

خواستم بنویسم و فقط از  کسایی که خیلی دوستشون دارم حرف بزنم ولی خب چی کار کنم که اینقدر علاقه ام بهشون زیاده که نتونستم اینجا بگم؛ گفتم بذار همین جا، نگاه کن تو قلبمو میگم! مخفی بمونه ولی هر کاری می کنم نمیشه خب باید بگم : مهزاد ، محدثه جونم ، نسترن خیلی دوستتون دارم و امیدوارم خدا هیچ وقت شماها رو مثل خیلی از عزیزانم ازم نگیره!(کدوم عزیزا؟!!) این چند وقته چون دیوونه شده بودم  می خواستم همه چیزو تعطیل کنم (البته هنوزم ادامه داره!!!مخصوصاً با اتفاق دو شب پیش که دوباره به یغما رفت دل و دیده و هر آنچه در وجود بود!) . البته تعطیلیه زیبای خفته که حتمیه به دلایلی!!! (مهزاد خانم فکر بد نکن به اون دلیلی که فکر می کنی نیست !!!) منتها فقط یه بار دیگه زیبای خفته رو آپ می کنم چون باید اون کارو بکنم خب در هر حال چون نمیتونم این صحنه رو ترک کنم شروع کردم به کاری که دوستش دارم روزمره نویسی.....                     

پ.ن.1: به قول یکی از معلمای عزیزم(!): چی شــــــــــد ؟! قبلاً این طوری نبودیــــــــــــــــــی؟! (فکر کنم این جمله زیادی در وصف حال الآنم باشه.)

پ.ن.2:روزگاری است که سودای بتان دین منست

                                                         غم این کار، نشاط دل غمگین منست

                                                                                                  (حافظ)

 

+  دوم خرداد 1386   راوي "بهانه"  | 



اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات