تبليغاتX
حیاط خلوت

سلام!

پست این بارم خیلی با قبلیا فرق داره و اگه گفتید دلیلش چیه؟! خب چون نمی دونید خودم میگم:

((چون این بار من به طور کلی مغزمو Format کردم و تقریباً یه سری چیزهایی که توی ذهنم مونده بود و هیچی نبود به جز یه سری دغدغه ی بی ارزش(!!!!) رو بی خیال شدم.))

بلــــــــــه ! این بار تصمیم گرفتم که فقط زهرا بمونم اصلاً بی خیال هرچی که دوربرم اتفاق میفته(!!!) نه این که اصلاً نمیشه؛ ولی خب به دلیل فرآیند Disk Clean upدر تمام درایوهای احساسی و عقلانی مغزم یه جورای زیادی نوع رفتارامو عوض کردم و در ضمن تصمیم گرفتم حیاط خلوت هم در این دگرگونی سهیم باشه بنابراین از حالا روح نوشته هام دیگه مثل قدیما نخواهد بود گرچه همیشه به این جمله اتکا دارم که اینجا تنها مأمنی است برای لحظه های دلتنگی و تنهاییم.

خلاصه! ما کلاً عطای خیلی چیزها رو به لقاش بخشیدیم! اصلاً بذار همه مثل قدیم ندیما فکر کنن در وجود من ذره ای احساس موج نمی زنه. اصلاً یکی نبود بگه تورو چه به این حرفا!

القصه! حالا که روزگار اینگونه رقم خورده نباید توقف کرد و فقط خاطره ها رو مرور کرد (خاطره که نه یادواره ). من هم قرار نیست که همه اش درجا بزنم که... ای بــــــابـــــــا من چرا دارم این حرفا رو اینجا می زنم. شاید فقط به خاطر اون جمله ای که توی بنر جا خوش کرده و داره چشمک می زنه هــــی!

در کل که دیگه مدت زیادی نخواهم موند و باید حضورمو کم رنگ و شاید اصلاً بی رنگ کنم. دوستان دقت داشته باشید گفتم شـــاید ولی ممکنه احتمال این شایده زیاد باشه نمی دونم...

نمی خوام سرتونو درد بیارم ولی در کل اگه هرکسی رو اینجا اذیت کردم و یا اگه از حرفام ناراحت شده... اشکال نداره باید جنبه اش بالا باشه!

نه جداً از همه تون می خوام که منو بابت خیلی چیزام ببخشید...

یه پ.ن. ضروری: می گم شماها تا حالا چند دفعه شده که ار دورویی بعضی از آدم ها به ستوه اومده باشید؟!(الآن این سوال روحیه تونو آماده کرد؟!)

بله! من از خیلی واقعاً از دورویی منزجرم یه نمونه ی کاملاً زیبا دارم واسه ی همین مطلب... جناب آقای یه منتقد!(می گم آقا چون کاملاً مطمئن هستم که کی هستید) شما که اینقدر با من و این محیط مشکل دارید مجبور نیستید که وقتی که با اسم واقعی خودتون کامنت میذارید اینقدر از اینجا تعریف کنید. ای کاش فقط یه کم صداقت داشتید و این حرفارو خیلی صریح بهم می گفتید نه از زیر نقاب و با اسم مستعار... یا لااقل وقتی که داشتید تراوشات زیبای مغزتون رو به مرحله ی کتابت در می اوردید یه کم فقط یه کم نوع نگارشتون رو عوض می کردد که اینقدر به شخصیتتون بدبین نشم!

پ.ن.2: دوستان دقت کنید چرا اینقدر املای حیاط خلوتو اشتباه می نویسید؟! خب بابا حیات  خلوت خیلی معنیش با اون چیزی که من میگم متفاوته. اونایی هم که با این غلط املایی منو لینک کردن لطفاً درستش کنن. مرســـــــــــــــــی!

 

دوستای خوبم

این بار واقعاً به امید دیدار / می دهم این خط را پایان

 

 

خدانگهدار./

+  بیستم تیر 1386   راوي "بهانه"  | 


                                                                                        

سلام!

شرط کرده بودم که اینجا هیچ وقت از شعرای خودمو ننویسم ( که می دونم یه مشت اراجیفه!!! ... خیله خب حالا من اینقدر شکسته نفسی می کنم شماها جدی نگیرید!) ولی خب بعضی چیزا وقتی خیلی برام با ارزشند حتماْ حتماْ با شعر بیانشون می کنم.( مثلاْ وقتی می خوام کلی کلاس بذارم و اینا...) و از اونجایی هم که این روز شدید عزیزه شروع کردم به ادبی(!) نویسی:

تقدیم به تمام آن هایی که اگر هزاران برگ هم از خوبی هایشان بنویسیم کم است:

 می خواهم از تمام جملات تکراری فرار کنم؛ می خواهم حرف دلم را بگویم؛ از این شیفتگی و شوریدگی بگویم؛ می خواهم فریادت بزنم.

اما حنجره ام توانایی صدا کردن عظمتت را ندارد و یا شاید حاصل بغضی است از عشق بی کران تو !

می خواهم از تمام کلیشه ها فرار کنم و تو را همان جور که شایسته ای بخوانم اما چه کنم که کلمه ها برای تو کم می آورند و شاید این قصور من است که نمی توانم تو را به تصویر کشم و شاید این عظمت توست که ناتوانم می سازد. شاید که نه به یقین تو بزرگی ...

سطر به سطر می نویسم اما فقط صفحه سیاه می کنم و هیچ از تو نمی توانم بگویم. آخر هرچیز که لایق تو باشد نمی یابم...

هر آنچه در وجود دارم به کار می بندم؛ گرچه کم است و ناچیز اما تمام دارو ندار من و تمام آن چیزی است که در تمام این سال ها به من آموخته ای:

 

                                          ~.~.~.~با تمام وجود دوستت دارم ~.~.~.~

 

  از اونجایی که به یه سری از عزیزان قول دادم طولانی ننویسم در همین جا به این پست خاتمه میدم. ( فکـــــــــــــــــر کــــــــــــــــــــــــن خاتمه!!!)

پ.ن. اصولی: این روز عزیزو به همه مخصوصاً همه ی زهرا ها تبریک می گم!

پ.ن.2: این تغییر به این بزرگی رو توی بلاگم می بینید؟!( جدی هرکی متوجه نشده  مهمون من اپتومتریست رایگان!!!)

بله! این شاهکار نسترن جونمه! مرســــــــــــــــــــــــــی یه دنیــــــــــــــــــــا .

پ.ن.3: اینجا همه چیش عوض شده چون از حیاط خلوت زندگیم یه یاد مونده بود و از اینجا هم یه اسم!

 

 به امید دیدار/ می دهم این خط را پایان

  

 خدانگهدار./  

 

 

                                                 

+  چهاردهم تیر 1386   راوي "بهانه"  | 


دلم تنگ است جماعت. دلم برای آن زهرای پر شر و شور تنگ است. جماعت می خواهم آن شوخی های بی پایان را از سر بگیرم . می خواهم بخندم و غم این چند روزه را به راحتی مدفون کنم. اما به حرف آن عزیزی که گفت باید تعادل داشت گوش فرا خواهم داد آری زمان خنده باید خندید و زمان گریه ... زمان گریه در خلوت باید گریست.

جماعت! می خواهم شیطنت را از سر گیرم. می خواهم غوغا کنم. می خواهم باز مثل همیشه صدای خنده ام در گوش زمان بپیچد. می خواهم من ما بشوم با شما. باز مثل همیشه بشویم 3 تفنگدار !!!

حاضرید؟! من که حاضرم. خب کمربندهایتان را ببندید و محکم بنشینید که می خواهیم اوج بگیریم.

پ.ن.1 : راستی پاتوق همیشگیمون یادتون نره! خانم خانما بیا که دو نفری خوش نمی گذره باید حتماً 3 نفر باشیم. آخه مثل تیکه های پازل بهم مرتبطیم!

پ.ن.2 : اونای که این چند وقته باهام در تماس بودن می دونن چه بد اخلاقی بودم( قضیه ی 1000 من عسل و اینا. مشکل با سه من عسل هم حل نمی شد!) . ولی خب همشون در آروم کردنم نقش داشتن. مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!

پ.ن.3: یه متن هم آماده کردم واسه ی اونایی که داغون از دستم عصبی شدن. خواستن براشون حتماً می فرستم!!!

 

به امید دیدار/ می دهم این خط را پایان

 

خدانگهدار./

 

+  هشتم تیر 1386   راوي "بهانه"  |