به نام کسی که می شناسد مرا با تمام خطاهایم اما باز یاریم می دهد...
سلام!
Wooooow ! اینجا عجب خاکی گرفته... فکــــــــــــر کن خیلی دلم واسه اینجا و دوستای خوبم تنگ شده بود . خیلی حرفا پیش اومد واسه گفتن اما2 تا تصمیم گرفتم یک اینکه مطلب های با کیفیت بنویسم و دو اینکه دیگه حیاط خلوتی ننویسم تا نگویند که اینجا رو با دفتر خاطراتت اشتباه گرفتی!
القصـــــــــــه! این بار فقط خواستم به خاطر تنها دوست صمیمی و همیشه همراهم آپ کنم چون دو سه باری گفت که ادبی نویسی رو مثه قدیما از سر بگیرم و از اونجایی که از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است. معدودی می دونن که در دلم چه گذشت که باعث شد این پستو بنویسم!
اینجا روزگار
بوی زندگی نمی دهد!
اینجا انسان
چه مسخ
در حرکت است
مسخ از هرآنچه که روزگاری
پیام آورانی
برای نبودش
تلاش ها کرده اند
اینجا چقدر قلب
من بی صدا می تپد
و روزهایی که بوی تو
-بوی عشق می دهند-
را به دست تند باد
فراموشی ها می سپارد
اینجا دلنوشته هایم هم
بوی دلنوشته ی عاشقانه ی تقدیمی برای تو
نمی دهند.
اینجا همه چیز چه منقطع آفریده می شود
همچو همین سپید نامه
که قصد داشت
برای یاد تو
مکتوب بماند
اما غم نامه ای شد
که اشک مجالش نمی دهد.
پ.ن.1: نمی دونم این مطلبو چه جوری پست کردم چون کاملاً در خواب به سر می بردم . خوبه قبلاً متنو آماده کرده بودم...
پ.ن.2: محدثه جون زیارت قبول خانومی! من هر کاری کردم وبلاگت باز نشد اما اینو نوشتم که اگه سر زدی نگی زهر ابی وفاستو اینا!
به امید دیدار/ می دهم این خط را پایان
خدانگهدار./

