ن والقلم و مايسطرون
روزهاي زندگي ام خط مي خورند؛ بي آنكه قلمي در دست گيرم...
آري! كه تنها بي هدف گذران زندگي مي كنم. گاه بغض هايي گلويم را مي فشارند و خدايم را به يادم مي آورند و آنگاه كه تبديل به اشك هايي پنهاني مي شوند... گاه دلم مي گيرد و بي قرار و منتظر مي شوم و هيچ حاصلم نمي شود جز لحظه هايي پر از طعم زهر اضطراب...
هر كاري كردم نتونستم چيزي از شب نامه هاي قدرم اينجا چيزي بنويسم. انگار كه واقعاً يه سري چيزا رازه بين خدا و بنده هاش. فقط تنها چيزي كه الان مي تونم بگم اينكه تا بي نهايت وجود دلم گرفته و پر از بغض انتظارم.
كاش مي شد اندكي آرام شوم
تيره ابر بغض را باران شوم
كاش مي شد در عبور لحظه ها
لحظه اي در ساحتت مهمان شوم
پر ز التماس دعا
خدانگهدار./
+
هشتم مهر 1386 راوي "بهانه"
|


