سلام!
توي اين مدت چند بار بلاگفا رو باز كردم كه يه مطلب جديد پست كنم اما هر بار بدون نوشتن مي بستمش!
اين چندوقته خيلي بي حوصله شده ام و ديگه اون زهراي دقيق و پر شر و شور نيستم! خواستم اين بارهم، اين بار سنگيني كه توي دلم نشسته رو با شعر و اين جور چيزا بيان كنم اما خب به علت نداشتن حوصله و بار زياد غم خواستم تكلفو بذارم كنار و خيلي راحت حرف بزنم!
اين بار با هميشه خيلي فرق داره! هميشه آدما از ظلمي كه در حقشون ميشه دلگير و عصبي ميشن اما من از اين نرمي و لطافت و خوش خرامي اين قضيه دلگيرم!
گاهي اوقات تا حد جنون ميرم و دوست دارم با همه ي وجود سر خودم داد بزنم! همش خودمو توي خيلي چيزا مقصر مي دونم! يادمه توي كتاب "زنان خوب به آسمان مي روند، زنان بد به همه جا" خونده بودم دختراي سر به زير(!!!!!!!!!) عادت دارن توي هر قضيه اي بگن خودشون مقصرن!
از نوشتن اين كلمات هيچ قصدي ندارم جز دلگرمي واسه ي حس و حال داغونم! خيلي هاتون كه الآن داريد اين كلماتو مي خونيد تعجب كرديد چون مي دونيد كه اصلاً عادت به درد و دل ندارم اما گاهي شرايط آن چنان پيش مي رود كه ترك عادت ها به توجيه رفتاري تبديل مي شوند!!! (قال زهرا بوداااااااا)
اين حرفا رو اينجا زدم چون اينجا تنها جايي بود كه مي تونستم به دوستام بگم توي چه وضعيتي هستم! اونم واسه اينكه بعداً گله گذاري پيش نياد.
يك خواهش اونم اينكه هيچ كس كامنتي نذاره به اين مضمون كه "چي شده؟!" چون واقعاً اعصابم به هم ريخته است!!!! يك خواهش ديگه اينكه لطفاً خيال بد نكنيد! حال و روز اين چند روزه نشونه ي بلوغ فكريه! همين ولاغير./
به اميد ديدار/مي دهم اين خط را پايان
خدانگهدار./


