ن والقلم و مايسطرون
آرند كه واعظي سخنور
بر مجلس وعظ، سايه گستر
از دفتر عشق نكته مي راند
و افسانه ي عاشقي همي خواند
خر گمشده اي بر او گذر كرد
وز گمشده ی خودش خبر کرد
زد بانگ که کیست حاضر امروز
کز عشق نبرده خاطر افروز
نی محنت عشق دیده هرگز
نی جور بتان کشیده هرگز
برخاست ز جای ساده مردی
هرگز ز دلش نزاده دردی
کان کس منم ای ستوده ی دهر
کز عشق نبوده هرگزم بهر
خر گمشده را بخواند کای یار
اینک خر تو بیار افسار
پ.ن.۲:خیلی خوشحالم که امروز از امتحان نفس سربلند بیرون اومدم...!!!!
به اميد ديدار/مي دهم اين خط را پايان
خدانگهدار./


